|
عزیز دو گیتی هر که قصد درگاه تو کند روزش چنین است/ یا بهره این درویش خود چنین است؟
|

در غم از دست دادن یک دوست ، دوستی که مرگش در دیار غربت بوده و صد
افسوس که این که اتفاق در دیار غربت بوقوع پیوسته ..
دوستی که نه فقط دوست من، بلکه دوست همه نوجوانان، جوانان و بزرگان شهر
بود...
فردی بی ریا، خوش اخلاق و محجوب... دوستی صبور و خوش سخن.... دوستی
آرام و متین همچون سبلان... آقای علی اسدی
بیاد همه دوستان شما که بار سفر بستند و از نزد شما رفتند، اجازه می خواهم
چند سطری از طرف دوستان در فراق این دوست عزیزمان بنویسم .
سلام علی جان.
حالت چطور است؟... منزل جدید مبارکت باشد... چرا بی خبر؟...تا جایی که یادمان
است، قرارمان این نبود...
علی جان! می دانیم سلام مارا شنیدی و جواب هم دادی، اما تو در ملکوت هستی
و ما در عالم خاک... ما صدای تو را نمی شنویم...
تو جزئی از خاطرات کودکی و جوانی دوستان و همشهریانت هستی..
علی جان ،از روزی که خبر ناپدید شدنت را شنیدیم هیچ چیز ما را آرام نمی کرد و
بغض های گلویمان می ترکید..
اما خودمان را دلداری می دادیم که ممکن است زنده بمانی...آری، فقط خودمان را
دلداری می دادیم...
امروز سی و هشتمین روز عروجت هست. دراین مدت که از زادگاهت دور بودی
همگی چشم براهت بودیم قهرمان.
خوش آمدی قهرمان خوش آمدی.
یقینا مشیت الهی بر این بوده که هم تو و هم ما 38 روز در انتظار بمانیم تا دفن و
کفن و مجالست با ایام عزاداری پاک ترین زنان عالم حضرت زهرای مرضیه هم زمان
شود.
علی جان؛ خودت بهتر میدانی و دیدی که امروز همه آمده بودند.از پیرمرد و پیر زن
گرفته بود تا کودک و خردسال.
همه آمده بودن تا با تو وداع کنند اما این وداع شروعی تازه بود برای همه؛شروعی
تازه برای زنده نگه داشتن یاد و خاطراتت.
علی جان بهتر است با ادبیات کوهستان به تو خوش آمد گویم.
چراکه تمام وجود و هستی تو در کوه خلاصه شده بود.
خسته نباشی کوهنورد،خسته نباشی قهرمان.
یقین دارم که که سبلان نیز همچون مادر پیرت در فراقت غریبانه اشک ماتم می ریزد
وبه مقام کوههای قفقاز غبطه می خورد که دلاوری همچون تو آنجارا برای عروج
انتخاب کرد.
علی جان تو با همت والا و اندیشه های پاکت سبلان را حریم دلت کرده بود و ماوای
موطنت وغوغای دلت را در سبلان جستجو میکردی.
در آغوش این کوه پرورش یافتی و شدی عاشق بلاکشش.
حال این سبلان است که در فراقت مویه می کند.
درغروب شام غریبانت بغض سبلان بد جوری گرفته بود.با چشمهای خودم دیدم که
درفراقت مویه کرد و اشک ماتم ریخت.
چراکه سبلان نیز فرزندش را از دست داده بود همچون مادر پیرت.
علی جان،یادت هست در شبهای سرد و سوزناک زمستانی که گذشت
هروقت دلمان می گرفت و از بیکاری حوصله مان سر می رفت، شبهادور هم
جمع می شدیم و البته آنجا همیشه جمع دوستان، جمع بود...
علی جان!همیشه به یادت خواهیم بود.... تو از آن دسته ای هستی که غم رفتنتتا زمان مرگمان، همنشین سلولهای مغزمان خواهد بود ولی در این میان افتخارمان
به اینست که در راه هدف خود شربت مرگ را نوشیدی.
بعد از تو ما چگونه به اندوه خو کنیم یا بر کدام یکدل و یکرنگ رو کنیم
در تاریخ 91/12/26 روز شنبه ، خبرگزاری ریانووستی خبری را به نقل از رادیو صدای روسیه منتشر نمود مبنی بر مفقود شدن دو نفر کوهنورد بنام علی اسدی تبعه ایران و پاول گوستینسکی تبعه لهستان در تاریخ 91/12/25 روز جمعه مصادف با 15 مارس درسلسله کوههای آلبروس روسیه که جهت صعود به دوقله معروف این رشته کوه عزیمت نموده بودند. ساعتی بعد از درج خبر در خروجی خبرگزاری مذکور، خبر توسط مراد آپاژیخوفˈ سخنگوی اداره موقعیت های اضطراری جمهوری کاباردینو بالکاریا روسیه، مبنی ناپدید شدن ˈعلی اسدیˈ کوهنورد ایرانی و ˈپاول گوستینسکیˈ لهستانی در سلسله کوههای ˈالبروسˈ تائید گردید.به گفته آپاژیخوف، سفارت لهستان در تاریخ 25/12/91 (15مارس) در ساعت 15:30 به وقت محلی خبر ناپدید شدن تبعه این کشور در کوههای البروس را اعلام کرد و پس از آن جستجوی کوهنوردان در ارتفاع سه هزار و 700 تا پنج هزار و 400 متر در این کوهها اغاز شد.قله البروس در منطقه قفقاز روسیه با حدود پنج هزار و 700 متر ارتفاع مرتفع ترین قله اروپا محسوب می شود و همه ساله شمار زیادی از کوهنوردان ایرانی برای صعود به ان به روسیه سفر می کنند. سپس بعد از ظهر همان روز رادیو صدای روسیه با تکمیل خبر فوق اعلام نمود: هنگام صعود به کوه البروس (قفقاز)، بلندترین قله کوه روسیه، دو گردشگر از لهستان و ایران ناپدید شدند. به گزارش وزارت موقعیت های غیر مترقبه، امدادگران در ارتفاع 4.2 هزار متر این افراد را جست و جو می کنند. این گردشگران مطابق با مقررات ثبت نشدند و محل اقامت آنها نامعلوم است. با توجه به برخی از داده ها، آنها در نزدیکی پایگاه توریستی "پریوت – 11 " ناپدید شدند
عملیات جستجو تا قبل از ظهر روز دوشنبه28/12/91یعنی (18 مارس)ادامه داشت اما به دلیل بدی شرایط آب و هوایی منطقه و توده هوایی حاکم بر کوهستان فعالیت گروههای امداد و نجات را تا روز سه شنبه 91/12/29 مصادف با 19 مارس به حالت تعلیق در آورد. روز سه شنبه 91/12/29 وزارت وضعیت های اضطراری در جمهوری کاباردینو بالکاریا روسیه اعلامیه ای را صادر نمود مبنی بر اینکه "امدادگران عملیات جستجوی کوهنوردان را صبح روز سه شنبه ادامه دادند وعملیات جستجوی کوهنوردان در ارتفاع بین 3,7 هزار تا 4,8 هزار متر انجام شد، اما بی نتیجه بود.در ادامه اعلامیه آمده بود.گروه های امدادی در قالب تیم های هفت نفره و چهار نفره و دو دستگاه خودروی مخصوص حرکت روی برف (اسنو مبیل) جستجو را در ارتفاعات بین 3700 متری تا 4800 متری آلبروس ادامه می دهند.که حاصل این جستجو ها یافتن دو کوله پشتی کوهنوردی در ارتفاع 4800 متری می باشد که به احتمال زیاد این کوله پشتی ها مربوط به علی و پاول می باشد در ادامه به علت شرایط بد جوی حاکم بر منطقه و برف و کولاک شدید و عدم وجود دید کافی جستجوها به حالت تعلیق در میاید .در تاریخ سوم فروردین ماه «اسرافیل آشورلی» رئیس آذربایجانی کارگروه جوانان فدراسیون جهانی کوهنوردی در رابطه با فرآیند جستوجو و امداد و نجات دوکوهنورد ناپدید شده گزارشی را بشرح ذیل ارائه نمود
«علی اسدی» و همنورد لهستانی وی به نام «پاول»، روز جمعه ۸ مارس (18 اسفند ماه 91 تلاش خود را برای صعود به قلهی «البروس» آغاز میکنند. در جریان این تلاش؛ یک کوهنورد روسی که در حال فرود از قله بوده است آنها را در ارتفاع ۴۳۰۰ متری میبیند. او به آن دو هشدار میدهد که هوا مساعد نیست و تأکید میکند؛ در ارتفاع ۴۸۰۰ متری نیز شیب یخی خطرناکی وجود دارد و به آنها پیشنهاد مینماید که با هم به پایین برگردند. با این وجود «علی» و «پاول» تصیمیم میگیرند به صعود خود به سمت قله ادامه دادند. در واقع این آخرین باری بوده است که این دو کوهنورد دیده شدهاند.
گزارش «اسرافیل آشورلی» حاکیست: تیم «ایرکوتسک» ۴ شب در پناهگاه ( ارتفاع ۵۰۰۰ متری) مستقر بودهاند اما هیچ اثری از آنها نمیبینند. در تمام این روزها نیز هوای منطقه «البروس» نامساعد، مه آلود، توأم با بارش برف بوده است.
همچنین در ۲۱ مارس، مصادف با 1 فروردین 92 امدادگران به وسیلهی بالگرد، پروازی را برای جستجو در ارتفاعات «البروس» انجام دادهاند، که متأسفانه بینتیجه بوده است.
وضعیت به همین منوال می گذشت وعلیرغم نگرانی شدید خانواده علی اسدی و شهروندان سرعینی در طول مدت آن چه بیش از همه موجبات آزرده خاطری خانواده کوهنورد گمشده آقای علی اسدی و افکار عمومی را رنجیده خاطر مینمود بی خیالی مسئولان فدراسیون کوهنوردی و سفارت ایران در روسیه بود که با اظهار نظرهای عجیب سعی در شانه خالی کردن از موضوع نموده و هیچگونه پیگیری در خصوص وضعیت نامبرده انجام ندادن و تنها دلیلی نیز داشته اند صعود مستقل علی اسدی بوده است بدیهی است که علی اسدی کوهنورد همشهری ما برنامه صعود به آلبروس روسیه را بصورت کاملا شخصی و بدون ثبت نام و هماهنگی با فدراسیون کوهنوردی انجام داده بود واین یک امر مرسوم در میان کوهنوردان بوده و خواهد بود.آنچه برای خانواده آن مرحوم و افکار عمومی مهم و حائز اهمیت است اهمیت دادن به جایگاه و منزلت یک ایرانی در سایر کشورها توسط سفارت کشورمان میباشد دقیقا همان اقداماتی که سفارت لهستان در مورد شهروند خود و همنورد علی اسدی انجام میدهد چرا که پاول گوستینسکی نیز درست به مانند علی اسدی بصورت آزاد اقدام به صعود به آلبروس نموده بود.
بالاخره با مساعد شدن شرایط آب و هوایی در آلبروس ،امدادگران اول آوریل (12فروردین) جستجو برای پیدا کردن علی اسدی وهمنورد لهستانی او پاول گوستینسکی را از سرگرفته وامدادگران شامل یک گروه 15 نفره و سه خودروی مخصوص٬ عملیات جستجو را آغازو با یک فروند هلیکوپتر ام آی8 اقدام به جستجوی هوایی از محلهای احتمالی گم شدن علی و پاول می نمایند که در ساعت 13:25 دقیقه به وقت محلی٬ امداد هوایی در ارتفاع4900 متری شیب آلبروس یک مورد شبیه به جسد یک مرد دریک ژاکت زردرا در بخش جنوب شرقی آلبروس گزارش مینماید.بدنبال این گزارش و با توجه به اینکه محل مشاهده جسد بسیار پیچیده ٬ خطرناک و دارای ترکها و یخچالهای صعب العبور بوده.گروه جستجو ادامه عملیات میدانی را به صبح روز 13فروردین(دوم آوریل) موکول می نمایندگروههای امداد و جستجو با تعامل وزارت کشور روسیه ودادستانی منطقه و همچنین سفارت لهستان در روسیه و بی خیالی مسبوق به سابقه مسئولان ایرانی عملیات جستجو و نجات را در روز 13 فروردین مجددا شروع می نمایند. ٬ گروه مذکور ابتدا موفق به کشف جسد پاول کوهنورد لهستانی میشوند و در ادامه جستجو جسد علی اسدی نیز درست بالای جسد پاول لهستانی کشف میشود.پس از کشف اجساد متعلق به دو کوهنورد، گروه امداد و نجات انتقال اجساد یافت شده را به پایین و روستای ترسکول انتقال میدهند. جسد پاول لهستانی درساعت11:00به وقت محلی در ارتفاع4900 متری جنوب شرقی کوه آلبروس وجسد علی اسدی ساعت11:30 در ارتفاع 4950 متری کشف شده است.
مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی
ماتمزده بـه انتظار بنشیند و این ، بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش
درفـراخـنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت.
در کمال تأسف باخبر شدیم آقای علی اسدی؛ ورزشکار بااخلاق و
کوهنورد جوان سرعینی، دار فانی را وداع گفته است.
بی شک و یقینا بر این باوریم که علی تمامي فرصتها و اندوخته ي
زندگي اش را صرف كوهنوردي كرد و سرانجام در جايي آرام گرفت كه
آرزويش را داشت و چه خوش درخشيد و توانمند بود در مجال كوتاهي كه
براي زيستن داشت.
این ضایعه بزرگ را به خانواده محترم ایشان،دوستان و جامعه ورزشی
تسلیت عرض نموده و از خداوند متعال برای ایشان طلب مغفرت کرده و
برای بازماندگان محترمشان صبر جمیل مسئلت می نمایم..
روحش شاد و یادش همیشه جاودان باد.
السلام علیک یا معین الضعفاء
ساعت، حوالی فاجعه ای سرخ بود و ابرهای سیاه دوره گرد، صاعقه های
ویرانگر را آبستن بودند.
جغدی بر فراز تاریخ می پرید و کلاغان موهوم، خبری مضطرب را در منقار
داشتند.
چشم زخم های زمانه، مثل انگشتی شوم، تو را نشانه رفته بود و
سرانجام تو خسته از بی مهری زمانه، آهنگ رحیل کردی.
انگورها، نفرین ابدی روزگار را نثار مأمون کردند که چون شوکرانی جفاکار،
کام تو را تلخ کرد. اینک، گاه وداع با قبله و سجاده است.
آه! ابلیس، پشت در است. چراغستان خانه ات، پنجره پنجره تاریک تر می
شود و تو، حجت هشتم خداوند بر زمین، چشم به راه ردای عصمتی
هستی که از جنس خودت، تو را به خاک بسپارد.
کبوتران روزگار در زمین، خبر تلخکامی ات را پراکنده اند و آهوانِ نفس
بریده، داغ تو را سر به بیابان گذاشته اند.
تو، بی هیاهو و معصوم در پیرهن شهادتت، رو به قبله پلک می زنی و
پنجره ها و درهای فروبسته، تو را چون رازی سر به مهر، از اهالی
ناسپاس خاک دریغ کرده اند.
امروز، کوچه های خراسان، از عبور تو خالی می شوند و داستان غریبی تو
با پر زدنت، به پایان می رسد، ولی دستان روشنت ای چراغ هشتم طریق
عرفان! هر روز، بلوغ ماه را به هنگام اذان بر گلدسته های حرم و بر
آسمان قلب عاشقانت به تماشا می گذارد.
یا علی بن موسی الرضا علیک السلام! زمین از غم فراق تو در پر خویش
خزیده و تنها در مزار تو جرئت سر بلند کردن دارد؛ آنجا که دل های
شکسته خود را چون کبوتران حرمت، بر پنجره فولاد نگاه تو دخیل می
بندیم و سر بر شانه های خیال تو می گذاریم؛ همان جا که طعم زخمی
حاجت خود را با آب سقاخانه ات، در گلوی نیاز خویش می ریزیم.
امام غریب
حنجره نورانی ات، جرعه نوش سم ستم سیه دلان می شود و طنین هق
هق زائرانت تا قیامت، گلوی سوخته ات را یاد می کند. تنها تو از آن شاخه
گل های پرپر امامت، سهم دل های شکسته این وطنی.
ای امام غریب! فکر پرنده های رو به پنجره ات را بخوان که صادقانه و
ساده، با ریسمانی درد خود را به ضریحت متصل کرده اند تا بی نوبت ترین
طبیب جهان، گوشه چشمی بر خاطر مجروحشان بیندازد.
سلام بر تو ای ستاره سبز سرزمین خراسان که عطر مشک و عنبر
جانمازمان را هر وعده بعد از نماز، به یاد تو آه می کشیم تا صفای زیارتت،
همواره در ذهنمان جاری باشد!
السلام علیک یا حسن المجتبی(ع)
دهانِ هر پنجره ای که امروز باز شود، رو به هوای مسموم کینه است و
دهان هر غزل که باز شود، از طعم گس مصیبت حکایت می کند.
لحظه های غریبی است که دنیا با این همه اندوه، در قاب چشم ها
نشسته است.
کجاست مرهمی شفابخش برای زهری که در این ثانیه ها رخنه کرده
است.
مدینه با نخل های دل سوخته اش که ریشه در آهِ امروز دارند، مرثیه ای
مجسم است. چقدر قشنگ گفته اند
که «ماتم ها به اندازه مهربانی آدم ها وسیع می شوند».
السلام علیک یا رسول الله
سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين
فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در
شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.
مردی از دنیا می رود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت را در
افق باز چشم هایش، به پایان برساند؛ مردی که دنیا چشم انتظارش
نشست تا نقطه بگذارد بر انتهای سطر پیامبری و نامه رسالت را مُهر
بنگارد با نقش نگین خاتمیت.
مردی از دنیا می رود که آخرت را همچون پنجره ای دیگر بر نگاه های بشر
گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحل نشینان دنیا را روزنه ای هست که
می تواند به دریای آخرت برساندشان؛ مردی که دنیا و آخرت را همچون دو
چشم در کنار هم، همچون دو بال برای یک پرنده به تصویر کشید؛ مردی
که دست های دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت.
مردی از دنیا می رود که انسان ها را گره زد به وظیفه خویش؛ مردی که
زیر بازوی عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخم های معنویت نهاد تا جان
بگیرد و ایمان را همچون شعله ای همواره سوزان، در چراغدان جان و روان
آدمی برافروخت تا از تیرگی ها نهراسد و در تاریکی ها نمیرد.
تنها یک شب آن که شب قدر باشد، نیکوتر از هزار ماه است. عمیق ترین و
عارفانه ترین "نماز" در این ماه خوانده می شود که "نماز علی علیه السلام" است.
کامل ترین "نـماز عشق" در این مـاه به ثبت می رسد که نماز علی علیه
السلام است; و جاودانه ترین خون در این ماه جـاری می گردد که خون
علی علیه السلام است.
به روایتی، عمر آدمی در این ماه تمدید می شود.
شاید نخستین عملی که در آستانه حلول ماه
مبارک رمضان بر ما فرض گردد به جـا آوردن
"سجـده شکر" باشـد و بـاید کـه چنـین باشد.
سجده شکر از آن جهت که خداوند مهربان بر ما منت نهاد که امسال نیز در
ماه پر خیر و بـرکت خود، میهمان او باشیم و به ما عمری داد تا بار دیگر
"شب قدر" را درک کنیم.
ماه رمضان، قیمتی ترین ماه خداست. این ماه با تلاوت قرآن آغاز می شود با
"قرآن بر سر نهادن» ادامه می یابد و با ختم قرآن به پایان می رسد. در این
مـاه "خوابیدن" را نیز عبادت می دانند. هیچ روزه داری نمی تواند دروغ گوید،
غیبت کند و نگاه شهوت آلود بیفکند. در این ماه، دل ها مهربان اند و سخن
ها سنجیده! مبادا دل روزه داری بشکند و غصه دار گردد.
لحظه، لحظه این ماه قیمتی است. ماه مبارک رمضان آسان و ارزان به دست
نمی آید، آن را راحت و ارزان از دست ندهیم!
از فقر میخواهم بگویم .....
فقر همه جا سر میكشد .......
فقر ، گرسنگی نیست .....
فقر ، عریانی هم نیست ......
فقر ، گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میكند .......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست.. طلا و غذا نیست .......
فقر ، ذهن ها را مبتلا میكند .....
فقر ، بشكه های نفت را در عربستان ، تا ته سر میكشد .....
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......
فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میكشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است ...
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت
السلام علیک یا غریب الغرباء.
السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقراء.
السلام علیک یا سلطان ابالحسن، علی ابن موسی الرضا(ع)
سلام بر تو ، ای خورشید تابان خراسان.
سلام بر تو ، که مهربانی هایت از شمار زائرانت بسیار بیشتر است.
یا اباالحسن، تو غریب الغربائی، تو معین الضعفائی، تو رضائی ، تو رضائی......
تسلیت و تعزیت باد شهادت هشتمین اخترتابناک امامت و ولایت ،حضرت امام رضا (ع)
امام علی بن موسیالرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام میباشند.
ایشان در سن 35 سالگی عهدهدار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختیها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند.
نام، لقب و کنیه امام:
نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" میباشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل میفرمایند: "خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بودهاند و ایشان را برای امامت پسندیدهاند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بودند."
یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان میباشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان میباشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن میگردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمیتواند سرچشمه گرفته باشد.
پدر و مادر امام:
پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" نام داشت.
تولد امام:
حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامیکه به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمیکردم و وقتی به خواب میرفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لاالهالاالله" را از شکم خود میشنیدم، اما چون بیدار میشدم دیگر صدایی بگوش نمیرسید. هنگامیکه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان میداد؛ گویی چیزی میگفت.
نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.
زندگی امام در مدینه:
حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی میپرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست میداشتند و به ایشان همچون پدری مهربان مینگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه میفرمایند: "همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچههای شهر مدینه عبور میکردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من میآوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام میدادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مىنگریستند."
امامت حضرت رضا (علیه السلام):
امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونهای از آنها اشاره مینماییم.
یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) میگوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بنجعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: "آیا میدانید من کیستم؟" گفتم: "تو آقا و بزرگ ما هستی." فرمود: "نام و لقب من را بگویید." گفتم: "شما موسی بن جعفر بن محمد هستید." فرمود: "این که با من است کیست؟" گفتم: "علی بن موسی بن جعفر." فرمود: "پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من میباشد."»(4) در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى اکرم نقل میکند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شدهاند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم میفرمودند که "عالم آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو میباشد."
سفر به سوی خراسان:
مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه، خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد، بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه، جبل، کرمانشاه و قم بوده است که نقاط شیعهنشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال میداد که ممکن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر میشد. لذا امام را از مسیر بصره، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت داد.ماموران او نیز پیوسته حضرت را زیر نظر داشتند و اعمال امام را به او گزارش میدادند.
ولایت عهدی:
چون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: "همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس را بهتر و صاحب حقتر به امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم." پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: "تصمیم گرفتهام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم." حضرت فرمودند: "اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی." مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند: "هرگز قبول نخواهم کرد." وقتی مأمون مأیوس شد گفت: "پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید." این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمیفرمودند و میگفتند: "از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون الرشید دفن خواهم شد." اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: "اینک که مجبورم، قبول میکنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم." مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: "خداوندا! تو میدانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی."
شهادت امام:
در نحوه به شهادت رسیدن امام نقل شده است که مأمون به یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا ناخنهای دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور داد تا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده کند و در بین ناخنهایش زهر قرار دهد و اناری را با دستان زهرآلودش دانه کند و او دستور مأمون را اجابت کرد. مأمون نیز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار کرد که امام از آن انار تناول کنند. اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کرد تا جایی که حضرت را تهدید به مرگ نمود و حضرت به جبر، قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجری قمری امام رضا (علیه السلام) به شهادت رسیدند.
تدفین امام:
به قدرت و اراده الهی امام جواد (علیه السلام) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان، بدن مطهر ایشان را غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست که مزار این امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است.
((خارجی ها))
پدرم همیشه میگوید "این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند" البته من هم میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم.
تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید "در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید "تو به خر گفتهای زکی". ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.
این بود انشای من
نام حضرت یحیی در سورههای آل عمران، انعام، مریم و انبیأ، مجموعاً 5 بار آمده است. او یکی از پیامبران بزرگ الهی است و از جمله امتیاز این پیامبر، این است که در کودکی به مقام نبوّت رسید. حضرت یحیی(علیه السلام) در سوره آل عمران به «حَصور» توصیف شده است. حَصور از حصر به معنی کسی است که از جهتی در محاصره است و طبق روایات به معنی خوداری کننده از ازدواج است. حَصور کسی است که غریزهها و هوسهای دنیایی را ترک گفته است(مرحله عالی زهد). حضرت یحیی، پسر خاله حضرت عیسی میباشد و کتاب تورات حضرت موسی(علیه السلام)، کتاب حضرت یحیی(علیه السلام) میباشد و پیروان حضرت یحیی، زرتشتیان یکتاپرست هستند. صفات و ویژگیهای مشترک حضرت یحیی(علیه السلام) و حضرت عیسی(علیه السلام) عبارت است از: زهد فوقالعاده، ترک ازدواج، تولد اعجاز آمیز، نسب بسیار نزدیک.
داستان حضرت یحیی(علیه السلام)
حضرت یحیی قربانی روابط نامشروع «هرودیس»، پادشاه هوسباز فلسطین با یکی از محارمش شد. وی دل خود را در گرو عشقی آتشین به «هیرودیا» دختر زیبای برادرش نهاد و تصمیم به ازدواج با او گرفت. همین که خبر آن به پیامبر بزرگ خدا، حضرت یحیی(علیه السلام) رسید، آشکارا اعلام کرد که این ازدواج، نامشروع و مخالف دستور «تورات» است و من با چنین کاری مبارزه خواهم کرد. سر و صدای سخنان حضرت یحیی در تمام شهر پیچید و به گوش «هیرودیا» رسید. او که پیامبر خدا را مانعی در مقابل آرزوهای پلید خود میدید، تصمیم گرفت، ایشان را از سر راه خود بردارد. بنابراین، زیبایی خودش را دامی برای او قرار داد و در «هیرودیس» نفوذ کرد.
روزی هیرودیس به او گفت: «هر آرزویی داری، از من بخواه که آرزویت حتماً برآورده خواهد شد.» هیرودیا گفت: «من سر یحیی را میخواهم، چرا که او نام ما را بر سر زبانها انداخته و همه مردم را به عیبجویی ما نشانده است، اگر میخواهی دل من آرام شود، باید او را بکشی!» هیرودیس هم، بیدرنگ یحیی(علیه السلام) را کُشت و سر آن حضرت را در مقابل هیرودیای بدکار قرار داد.
آی آسمان! مبارک بادت این روز و همه روز!
چه هدیه ای آورده ای خاک نشینان مفلوک را؟!
این عطر حضور کیست که عرش را به هیجان آورده است!
ایام به کام، ای درخت نبوت، طوبای صداقت! شاخه هایت پر بار که امروز گل کرده ای به وجود زیباترین مولود هستی؛ مولود حرم، مولود آستانه عفت و ایمان!
می خوانمت به نام تمام زیبایی ها!
مولود زیبای آمنه علیهاالسلام ، اینک این آغوش پرندین حضرت جبریل علیه السلام است که تو را به گلگشت و تفرّج آسمان می برد.
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که پیشانی ارادت بر خاک نهادی تا شکوه بندگی را به جای آوری!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که مادر را سلام گفتی و فرشتگان به تحسین جمال بی مثالت پرداختند.
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زمین از نعمت حضورت در کاینات برخوردار شد و آسمان به میزبانی زمین غبطه خورد.
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که خانه دوست، آکنده از عطر عاشقانگی ها شد و نجوای نمازت، دل از آسمان ربود!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زبان به حمد و یگانگی خداوند گشودی و عطر توحید، کوچه های مکه را فراگرفت!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زخم بی شمارت، عشق را به تماشا فرا خواند و عاشقانگی از افسانه به حقیقت پیوست!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که غربت، به قصد قربت برگزیدی و برکت وجودت، تاریخ را به مبدأی از نور، راهنما شد.
درود خداوند بر تولّد، حضور، شهادت و بعثت و جاودانگی ات باد که چلچراغ معرفت را در تاریکنای زمین، برافروختی!
درود خداوند بر تو باد؛ مادامی که حیات در کاینات باقی است.
میلادت مبارک، یا رسول اللّه صلی الله علیه و آله .
سلام بر برکت دستانت که می تواند نان رزق هزاران سفره خالی را مهیا کند!
سلام بر راستی قدم هایت که می تواند صراط مستقیمی را نشان دهد که هیچ پایی برآن نلرزد و خطا نرود!
سلام بر فراخی سینه ات که می تواند همه جهان را تنگ در آغوش رحمت خویش بکشد و باز هم برای بخشش پشیمانان، جا داشته باشد!
سلام بر شیوایی کلامت که می تواند خشن ترین دل های سنگی را چون آب زلال زمزم نور، جاری کند!
سلام بر عبادتت که می تواند جماعت بی کران اقتدا کنندگان را تا معراج خدا ببرد و از عشق، سرشارشان سازد!
سلام بر تواضعت که می تواند هر غریب دور افتاده ای را همنشین تو کند و هر خانه به دوش آواره ای را به همسایگی تو بکشاند.
سلام بر شجاعتت که می تواند چون شمشیری، قلب پر کینه دشمنان اسلام را بشکافد و یک تنه، سپر همه جانبه دین خدا شود!
سلام بر عدالتت که می تواند دست عرب و عجم، فقیر و غنی، برده و ارباب را در دست هم بگذارد و همه را جز به چشم تقوا ننگرد!
سلام بر ایثارت که می تواند طعام خویش به فقیر رهگذر بدهد و لباس خود بر تن سائل پشت در بپوشاند!
سلام بر علمت که می تواند شهری باشد به بی کرانگی ابدیت، با دروازه ای که هیچ پرسشی را بی جواب نمی گذارد!
سلام بر صبرت که می تواند خاکستر جفا از موهایت بتکاند و رد تازیانه ها را دنبال نکند!
سلام بر امانتداری ات که می تواند تو را محرم همه رازهای مبهم و دردهای مجهول کند.
سلام بر وفاداری ات که می تواند رشته هر عهد و پیمانی را محکم کند و باعث بقای هر قول و قراری باشد!
سلام بر لحظه لحظه عمری که جز با نزول رحمت و فرود هدایت بر خلایق نگذشت!
و سلام و صلوات بر رسولی که ولادتش نقطه عطفی در تاریخ انسانیت است.
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
اگر بسيار كار كند، میگويند احمق است !
اگر كم كار كند، میگويند تنبل است!
اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند!
اگر جمعگرا باشد، میگويند بخيل است!
اگر ساكت و خاموش باشد میگويند لال است!!!
اگر زبانآوری كند، میگويند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگويند رياكاراست!!!
و اگر نكند میگويند كافراست و بیدين .....!!!
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد
و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید ؛ مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.
نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.
مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.
ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.
آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت :
" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم."
سلیمان به مورچه گفت :
"وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟"
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این
دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با
ایمانت فراموش مکن
بپرهیز که در بزرگی فروختن، خدا را هم به جنگ خوانی و در کبریا و عزمت، خود را همانند او دانی که خدا هر سرکشی را خوار میسازد و هر خود بینی را بی مقدار و آن کس را که از رعیت خویش دوست می داری، که اگر داد آنان را ندهی ستمکاری، و آن که بر بندگان خدا ستم کند خدا به جای بندگانش دشمن او خواهد بود، و آن کسی را که خدا دشمن گیرد دلیلی از وی نپذیرد و او با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه که باز گردد و توبه کند، و هیچ چیز چون ستم کردن، نعمت دادن خدا را دگرگون نمی کند، و کیفر او را نزدیک می آورد، که خدا شنوای دعای ستم دیدگان است و در کمین ستمکاران.
و باید از کارها آن را بیشتر دوست بدارید که نه از حق بگذرد، و نه فرو ماند، و عدالت را فراگیرتر بود و رعیت را دلپذیرتر ، که ناخشنودی همگان خشنودی نزدیکان را بی اثر گرداند، و خشم نزدیکان خشنودی همگان را زیانی نرساند، و هنگام فراخی زندگانی، سنگینی بار نزدیکان بر والی بر همه افراد رعیت بیشتر است، و در روز گرفتاری یاری آنان از همه کمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند، و چون درخواست کنند فزونتر از دیگران ستهند و به هنگام عطا سپاس از همه کمتر گزارند. و چون به آنان ندهند دیر تر از همه عذر پذیرند و در سختی روزگار شکیبایی را از همه کمتر پیشه گیرند، و همانا آنان که دین را پشتیبانند، و موجب انبوهی مسلمانان، و آماده پیکار با دشمنان، عامه مردمانند. پس باید گرایش تو به آنان بود و میلت به سوی ایشان. و از رایت آن را از خود دورتر داری و با او دشمن باش که عیب مردم را بیشتر جوید که همه مردم را عیب هاست و والی از هر کس سزاوار تر به پوشیدن عیبهاست. پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشکار گردانی و باید آن را که برایت پیداست بپوشانی، و داوری در آنچه از تو نهان است با خدای جهان است پس چندان که توانی زشتی را بپوشان تا آن را که دوست داری بر رعیت پوشیده بماند، خدا بر تو بپوشاند. گره هر کینه را که از مردم داری بگشای و رشته هر دشمنی را پاره نمای . خود را از آنچه برایت آشکار نیستن نا آگاه گیر و شتابان گفته سخن چین را مپذیر، که سخن چین نزد نرد خیانت سازد هرچند خود را همانند خیر خواهان سازد. و بخیل را در رای زنی خود در میاور که تو را از نیکو کاری باز گرداند، و از درویشی می ترساند.
ونه ترسو را تا در کارها سستت نماید، و نه آزمند را تا حرص ستم را برآید، که بخل و ترس و آز سرشت هایی جدا جدا است که فراهم آورنده آن بد گمانی خداست بدترین وزیران تو کسی است که پیش از تو وزیر بد کاران بوده و آن که در گناهان آنان شرکت نموده . پس مبادا چنین کسان محرم تو باشند که آنان یاوران گناه کارانند. و ستمکاران را کمککار و تو جانشنی بهتر از ایشان خواهی یافت که در رای و گذاردن کار چون آنان بود و گناه کاران و کردارد بد آنان را بر عهده ندارد. و آنان که ستمکاری را در ستم یار نبوده و گناه کاری را در گناهش مددکار بار اینان بر تو سبکتر است و یاری ایشان بهتر و مهربانی شان بیشتر و دوستی ایشان با جزء تو کمترپس اینان را خاص خلوت خود گیر و در مجلس هایت بپذیر و آن کس را بر دیگرا بپذیر که سخن تلخ حق را به تو بیشتر گوید، و در آنچه کنی یا گویی و خدا آن را ناپسند دارد. کمتر یاری ات کند. و به پارسایان و راستگویان بپیوند، و آنان را چنان بپرور که نکرده ای خاطرات راشاد ننماید ، که ستودن فراوان خود پسندی آرد، و به سرکشی وادارد.
و مبادا نکوکار و بد کردار در دیده ات برابر آیند که آن رغبت نکو کار را در نیکی کم کند و بد کردارد را به بدی وادارد و در باره هر یک ااز آنان، آن را عهده دار باش که او بر عهده خود گرفت و بدان که هیچ چیز گمان والی را به رعیت نیک نیارد چون نیکی که در حق آنان کند و بار شان را سبک دارد و ناخوش نشمردن از ایشان آنچه را که حقی در آن ندارد بر آنان .
پس رفتار تو باید، که خوش گمانی رعیت برایت فراهم آید، که این رنج دراز را از تو می زداید.و به خوش گمانی تو آن کس سزاوارتر که از تو نیکی رسیده و بدگمانی ات بدان بیشتر باید که از تو بدی دیده.
و آیین پسندیده ایی را بر هم مریز که بزرگان این امت بدان رفتار نموده اند، و مردم بدان وسیلت به هم پیوسته اند، و رعیت با یکدیگر سازش کرده اند، و آیینی را منه که چیزی از سنتها نیک گذشته را زیان رساند تا پاداشی از آن نهنده سنت باشد و گناه شکستن آن بر تو ماند تا با دانشمند فراوان گفتگو کن و با حکیمان فراوان سخن در میانه در آنچه کار شهرهایت را استوار دارد و نظمی را که پیش از تو بر آن بوده اند برقرار.
از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد.
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: "آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!"
ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت!
استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود!"
حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد...
تقریبا یک هفته از آن قضیه گذشت تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد. آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود.
او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صدای بلند گفت: "آری، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود!"
همان طور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد.
مدیر که وقت را مناسب دید، خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه به ناچار گفت: "راستش دوستان، هر چه فکر می کنم، نمی تونم به خاطر بیارم آن خانم که بود!"
1.jpg)

(( تقدیم به روح پر فتوح زنده یاد حسنعلی علیپور -پدر مدرسه دیار پر مهر سبلان))
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود...
يادمون باشه كه چهار چيز هست که نميشه اونها رو بازگردوند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2.حرف ... پس از گفتن!
3.موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
راز اول:
تمامی آنچه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.
راز دوم:
تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت میکند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه میتوانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایهی اصلی شخصیت و رفتارهای اوست. بهعبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانهای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشانمیدهد که چه کارهایی از ما ساخته است و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسانها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود میسازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیتها را میسازد و موفقیتها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود میگردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعهی باورهای ما در فضای زندگی است.
راز سوم:
هدف زندگانی، آن است که تمام تواناییهای بالقوهی خود را بهعنوان یک انسان خودشکوفا بشناسیم و آنها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیشترین رشد و شکوفایی برسیم.
راز چهارم:
تغییر در وجود، نهتنها ممکن و میسر است بلکه اجتنابناپذیر است زیرا تا ما تغییر نکنیم، زندگیمان تغییر نمیکند. انسانهای سعادتمند، مرتباً میشوند و میروند زیرا تا نشوی، نمیشود و تا نروی، نمیرسی.
راز پنجم:
تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی، درواقع درسهایی هستند که به انسان میآموزند و انسان را میسازند. آنها فرصتهایی در لباس مبدلاند. حتی گاهی مشکلات، الطاف خفیهی خداوند هستند که باعث رشد و شکوفایی انسان میشوند. پس آنها را گرامی بداریم و از آنها بیاموزیم.
راز ششم:
تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداختهی فکر و ذهن ماست. پس واقعیتهای زندگی ما میتوانند با اندیشههای ما تغییر کنند. بنابراین مراقب اندیشههای خود باشیم تا واقعیت زندگیمان را زیباتر کنیم.
راز هفتم:
ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از انسان میرباید. با باورهای عالی و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و تردید را از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و عشق، محکم و استوار به جلو برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات خلق کنیم.
راز هشتم:
مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم، نمیتوانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهرهای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشقورزی برای دیگران باشیم.
راز نهم:
تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران، آیینههایی هستند که خود ما را نشان میدهند و تمامی مردم، آموزگاران ما بهحساب میآیند. پس با خودباوری و اعتمادبهنفس، زیباترین رابطهها را برقرارکنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز کردن هر درِ بستهای در زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.
راز دهم:
سعادت واقعی در زندگی، در نحوهی عکسالعمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگی است نه در بخت و اقبال. بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و تقصیر را به عهدهی دیگران نیندازیم تا بتوانیم با عکسالعملهای مناسب، حقیقت زیبای زندگی را به واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت برسیم.
راز یازدهم:
حقیقت زندگی، بر مبنای عشق الهی استوار است. انسانهای موفق و کامیاب، وجود خود را با عشق الهی، جذاب و منور میکنند و با تقدیم عشق به انسانهای دیگر و به کل کائنات، به زندگی سعادتمندانهای میرسند.
راز دوازدهم:
از آنجایی که انسانها در مسیر زندگی گاهی از اجرای درست قانونمندیهای زندگی غافل میشوند و با اندیشههای غلط و القائات منفی دیگران، از مسیر درست زندگی به بیراهه میروند، بنابراین ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و اصلاح لحظهبهلحظهی خود، میتواند انسان را در مسیر درست و رسیدن به حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی کیفیت زندگی، این است که در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز پرحاصلی داشتم و از لحظههای زندگی خود لذت بردم؟
با اجرای درست رازهای حقیقت زندگی، به این نتیجه میرسیم که:
تمامی آنچه که برای خوشحالی و خوشبختی واقعی در زندگی به آن احتیاج داریم، هماکنون ازآنِ ما و در اختیار ماست و ما باید بهعنوان بندگان شایسته و شکرگزار در هر لحظه، هوشیارانه قانونمندیهای رسیدن به حقیقت زندگی را اجرا کنیم تا بتوانیم از مواهب الهی استفاده کنیم و از لحظههای زندگی در مسیر کمال لذت ببریم
اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط رای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود... پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!! پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!! توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد
بیاین با هم ببینیم که عاقبشون چی شده….؟
آلیس؛ شوهر کرده، دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده!
آن شرلی؛ آرایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی….!
ای کیو سان؛ کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!
بامزی؛ یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن! شلمان یادته…..؟ هنوزم خوابه!
پت پستچی؛ بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!
بنر؛ رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن. باورت میشه….؟!
بالتازار و زبل خان؛ آلزایمر گرفتن!
دامبو ، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، شیپورچی، یوگی و دوستاش؛ همه توی یه سیرک بزرگن!
تام سایر؛ حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درست میکنه!
تام و جری؛ دوتا دوست صمیمی شدن!
آقای سکسکه؛ عمل کرده، میره سر کار و میاد و زندگیشو می کنه!
الفی؛ دیگه از هیچی نمی ترسه!
تن تن؛ که تو یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو زندانه! (چه میدونم ….. لابد به جرم آزادی اندیشه!!)
خاله ریزه؛ رفته مکه و حاج خانوم شده، تو مجالس زنونه روضه می خونه و خرج زندگی خودش و شوهر معلولش رو از این راه در می آره! قاشق سحر آمیز و جنگلی ام دیگه تو کار نیست!
جیمبو؛ رو از رده خارج کردن (اینو دقیقن نمی دونم، شایدم اجاره دادنش به ایران ایر!!)
چوبین؛ خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!
حنا؛ خانوم دکتر شده، مادرشم از آلمان برگشته کنارش!
خپل؛ رو از باغ گلها انداختنش بیرون، اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش – بیچاره خیلی لاغر شده!)
خانواده دکتر ارنست؛ همسایه مونن، هر سه تا بچه اش رفتن، زن دکتر خیلی مریضه!
رابین هود؛ رو تو اسلام شهر گرفتنش ـــ به جرم شرارت! هفته دیگه اعدامش می کنن!
سوباسا و و کاکرو؛ قهرمان جهان شدن، خوب که چی؟!
کایوت؛ بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش! آنفولانزای مرغی گرفت و……. اونم مرد!
گالیور؛ عاشق فلورتیشیا بود…. ولی هیچکی نفهمید!
لوک خوش شانس؛ ساقی محله مونه!
مارکو پولو؛ تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده ـــ میگن کارش خیلی گرفته!
گربه سگ؛ عمل کردن و جدا شدن!
ملوان زبل؛ تو کار قاچاق آدمه!
آقای پتی بل؛ تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس!
معاون کلانتر؛ ارتقای شغلی پیدا کرده، داره میشه رئیس پلیس!
آقای نجار؛ مرده و از وروجکم خبری نیست!
پت و مت؛ حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!
هایدی؛ یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ رو عمل کرده!
نل؛ افسردگیش خوب شد و داستان زندگیش رو به زودی چاپ میکنه!
بابا لنگ دراز؛ هپاتیت C داره… واسش دعا کنید!
بلفی و لی لی بیت؛ رو با همدیگه گرفتن و سنگسار شون کردن!
دادلی دورایت؛ دو ساله که رئیس جمهور شده!!!
از بقیه بروبچ اگه کسی خبر داره بگه تا بقیه هم بدونن … ما رو هم از نگرانی در بیارن
زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است .
دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی« شیر « بوده و ریشه واژه ی دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود . به daughter در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter نیز همین دختر است . gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و « خ » گفته می شده.
دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد .
اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنین نامیده شدند.گویا مردم گیلان هنوز پسر را پوسَر تلفظ می کنند. ( ؟ ).
پوست در، به پسر تبدیل شده است .
در بسیاری از گویشهای کردی از جمله کردی فهلوی ( فَیلی ) هنوز پسوند « دَر » به کار می رود . مانند « نان دَر » که به معنی « کسی است که وظیفه ی غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد .»
جالب است که در عربی « رَجـُل : مرد » با « رِجـْل : پا » هم ریشه است زیرا وظیفه اصلی مرد این بوده که با پاهای خود به دنبال فراهم نمودن خوراک در حال دیدن به این سو و آن سو در پی یافتن خوردنی برای خانواده و کسان خود بوده است .« اِمــرَأة » نیز مؤنّثِ « اِمرَأ : انسان » است . پس « امرأة » یعنی «انسان مؤنث» .
در عربی نیز « اِبن: پسر» با گرفتن تاء تأنیث به « اِبنة » تبدیل شده است و « ابنة » نیز به « بِنْت » تغییر کرده است . پس « بَنات » به معنی « دختران » در اصل جمع « ابنة » و به صورت « اِبنات » بوده سپس به « بَنات » تغییر شکل داده است .
خوب است بدانیم در عربی نیز دقیقاً مانند فارسی معنای لَبَن تغییر کرده است و دیگر لبن به معنی شیر نیست . در عراق « لَبَن » که کوتان شده ی « لَبَن رائب » است به معنی « دوغ » است و گاهی منظورشان از لبن ماست است و امروزه در همه کشورهای عربی در عامیانه و فصیح به شیر خوردن می گویند : « حَلیب ».ماست نیز در عراق در محلی « رَوبة » و در سعودی « زُبادی » گفته می شود.
اما « نِساء، نِسوان و نِسوَة » جمع های مکسّری هستند که از جنس خود مفرد ندارند . پس ناچاریم که مفرد آن ها را « امرأة » بگیریم
|
یا مقلب ، قلب ما را شاد كن يا مدبر ، خانه را آباد كن يا محول ، أحسن الحالم نما از بديها فارغ البالم نما
| |
|
|
زندگی شیوه ای خاص برای در هم شکستنمان دارد اما خداوند
شیوه ای دارد که قادر است وضعیتمان را چنان دگرگون کند که در
ناامیدی اوج بگیری!یادمان باشد امروز همان فردایی است که
دیروز نگرانش بودیم.
خدایا !در آغوشم بکش
شانه های صبورت را به من بده که زمین گاهی طاقت بغض هایم را ندارد
بگذار گریه کنم خدایا
وقتی به هیچ زبانی فهمیده نمی شوم
بگذار اعتراف کنم آنقدر ها که نشان می دهم قوی نیستم
امسال دلم معجزه می خواهد خدایا
معجزه می خواهم!
بگذار بهار امسال شادی از هر طرف به مبارک بادم بیاید
رحمتت را از راههایی که می شناسیم و نمی شناسیم به سویم روانه کن.
امسال بهار زنبیلت را از معجزه پر کن
به خانه ام بیا و حال خوب بیاور که سخت منتظرم
یاشاسین سلطان علی دائی

مهمترین ركورد دایى ثبت بیشترین گل ملى در تاریخ فوتبال جهان است.دایى ابتدا ركورد پوشكاش مجارى را شكست و بهترین گلزن ملى جهان شد و سپس با به ثمر رساندن صدمین گل ملى خود نخستین فوتبالیست تاریخ شد كه از مرز ۱۰۰ گل ملى گذشت. دایى اكنون با ۱۰۹ گل ملى بهترین گلزن ملى دنیاست و ركورد او تا مدت ها پایدار خواهد بود.
برترین گلزن مقدماتى جام جهانى
طبق اعلام سایت فیفا، دایى با ۳۵ گل زده بهترین گلزن تاریخ مسابقات مقدماتى جام جهانى است. دایى در ۴ دوره حضور در این مسابقات و در ۵۱ بازى این تعداد گل را به ثمر رسانده است. دایى در مسابقات مقدماتى جام هاى جهانى ،۱۹۹۴ ۱۹۹۸ ، ۲۰۰۲ و ۲۰۰۶ تیم ملى را همراهى كرده است.
برترین گلزن تاریخ جام ملت هاى آسیا
با ۱۴ گل زده بهترین گلزن تاریخ ۱۴ دوره جام ملت هاى آسیاست. دایى طى سه دوره حضور در جام ملت هاى آسیا ۱۶ بازى انجام داد و در این زمینه هم ركوردار بود كه البته مهدوى كیا ركورد او را پشت سر گذاشت.
بیشترین گل زده در یك دوره جام ملت هاى آسیا
در بین بازیكنانى كه در ادوار مختلف جام ملت هاى آسیا عنوان آقاى گلى را به دست آورده اند، بهترین آمار مربوط به دایى است كه در جام ۱۹۹۶ موفق شد ۸ گل به ثمر برساند. این بیشترین تعداد گل به ثمر رسیده توسط یك بازیكن در یك دوره جام ملت ها است و هیچ بازیكنى در سه دوره اخیر جام ملت هاى آسیا به ركورد او نزدیك نشد.
دو بار برترین گلزن ملى سال
دایى در سال هاى ۱۹۹۶ و ۲۰۰۴ از سوى فدراسیون بین المللى تاریخ و آمار به عنوان برترین گلزن ملى سال انتخاب شد. از سال ۱۹۹۲ كه برترین گلزن ملى سال انتخاب مى شود فقط دایى دو بار این عنوان را به دست آورده است. دایى در سال ۱۹۹۶ با ۲۲ گل و در سال ۲۰۰۴ با ۱۸ گل ملى برترین گلزن ملى سال فوتبال جهان شد.
۳ بار حضور در تیم منتخب جهان
۳ بار به تیم منتخب جهان دعوت شده است كه این هم یك ركورد در تاریخ فوتبال ایران است. دایى در سال ۲۰۰۰ با تیم منتخب جهان مقابل بوسنى و در سال جارى نیز دو بار مقابل ستارگان چین و ستارگان آفریقا به میدان رفته است. دایى یك بار نیز در تیم ستارگان آسیا مقابل تیم منتخب فیفا بازى كرده است.
تنها بازیكن آسیایى در بین ۱۰۰ بازیكن برتر تاریخ
اوایل ماه نوامبر انجمن آمار فوتبال بریتانیا در كتابى با عنوان Greatest ever footballers صد بازیكن برتر تاریخ را با توجه به معیارهاى آمارى از جمله بازیها و گل هاى ملى معرفى كرد كه در بین بازیكنان آسیایى تنها نام على دایى دیده مى شود. دایى در این رده بندى در رتبه ۲۶ قرار گرفته است.
اولین و تنها بازیكن آسیایى حاضردر فینال لیگ قهرمانان اروپا
اولین و تنها بازیكن آسیایى است كه در فینال معتبرترین لیگ باشگاهى جهان، لیگ قهرمانان اروپا، حاضر بوده است. دایى در فینال ۱۹۹۹ اگرچه براى بایرن مونیخ به میدان نرفت، اما بر روى نیمكت این تیم حاضر بود و موفق به كسب عنوان نایب قهرمانى لیگ قهرمانان اروپا شد.
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت . راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند . تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : " تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی .. چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . " زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نكرد.
بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد . هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت . راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : " این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "
زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : " پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ "خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند . در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : "خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود !"
یکی از فرشته ها پاسخ داد :
" تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم ."